تبليغاتX
(onlygod4me)دانلود هرچی که بخوای
(onlygod4me)دانلود هرچی که بخوای
آهنگ.شعر.کلیپ.برنامه.عکس....
درباره وبلاگ
تو این وبلاگ سعی میکنم هر مطلبی که به نظرم جالب اومد رو بذارم یعنی وبلاگ بیشتر شخصیه. بیشتر برا دل خودم مطلب میذارم...در هر صورت امیدوارم مفید و آموزنده باشه.
عزیزانی که مایلند مطلبشون تو وبلاگ درج بشه لطفا به این ادرس ایمیل بزنند تا مطلبشونو با نام خودشون تو وبلاگ بذارم...ممنون میشم نظر بدید.

daaanteee@gmail.com
منوي اصلي
صفحه نخست
آرشيو مطالب
پست الکترونیک
موضوعات مطالب
موزیک
عکس
جملات زیبا و شعر
برنامه و بازی موبایل
کلیپ تصویری
فال و طالع بینی ازدواج(مردان)
فال و طالع بینی ازدواج(زنان)
مطالب آموزنده
اخبار و اطلاعات عمومی
نام های اصیل ایرانی(پسر)
نام های اصیل ایرانی (دختر)
آیا میدانید؟
محاسبه طول عمر
آموزش آشپزی
محاسبه زمان مرگ
خطای دید
دیدنیها
اگه تونستی معمای این قورباغه هارو حل کنی
جمله های زیبا و اموزنده در قالب کاریکاتور
معمایی که البرت انیشتین طرح کرد
64=65 باورتون نمیشه؟نگاه کنید
گلچینی از بهترین آهنگهای رپ فارسی
آرشيو مطالب
پيوندها
(باران عشق)
بهترین موزیکها
دانلودستان
دانلود هر چی که بخواهید و کریستیانو رونالدو
عاشقانه
وبلاگ خصوصی یانگوم و هاجین و بازیگران کره ای
مرجع عکس ایران
بزرگترین وبلاگ تفریحی(عکس.فیلترشکن.اهنگ.کلیپ...)
بزرگترین سایت تفریحی ایرانیان
"مرد عنكبوتي،سريال هاي تلوزيوني،عكس....."
(((((هک-دانلود-فیلم-بازی))))
گروه تمپفا
محسن طباطبائی
محمد جواد عبدی - رادیو جوان
قالب وبلاگ
امكانات





Powered by WebGozar

سلام به دوستای گلم امروزم براتون مدل موی خانمها رو بذارم امیدوارم خوشتون بیاد ولی ازین به بعد میخوام دیگه مطلب نذارم چون هیچکی نظر نمیده یا زورش میاد.

 

برای دیدن بقیه عکسها به ادامه مطلب برید


نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 شاهین ملا نصرالدین

ملا نصرالدین از کوچه ای می گذشت، دو کودک را دید که بر سر کلاغی با هم نزاع می کردند و هر یک از آن ها یک بال کلاغ را گرفته به سوی خود می کشید و نزدیک بود حیوان را دو پاره نمایند. ملا جلو رفته بچّه ها را ملامت کرده و گفت: در میان کوچه خیلی زشت است با همدیگر دعوا کردن، علاوه بر این حیوان زبان بسته چه گناهی کرده که این طور او را عذاب می دهید، بچّه ها از میانجیگری او شاد شده، گفتند:شما به حرف ما گوش داده و رسیدگی کنید، هر چه شما بگویید قبول داریم.
اولی گفت:من ابتدا چشمم به کلاغ افتاده، دوستم را به دوش گرفتم تا او را گرفت. دیگری گفت: درست است من سوار دوش او شدم، ولی گرفتن کلاغ کار آسانی نبود، اگر دیگری جای من بود نمی توانست آن را بگیرد. حالا که زحمت کشیده ام، مرغ برای من است. ملا گفت: گوشت این کلاغ که خوردنی نیست تا آن را کشته بینتان تقسیم کنم، اگر کمی دیگر او را می کشیدید، می مرد و چیزی به شما عاید نمی شد، ولی برای این که هر دو شما از زحمت خودتان بی نصیب نباشید، من آن را از شما می خرم و به هر یک از آن ها یک درهم داد. آن ها هم گرفته با کمال شادی به راه افتادند. ملا هم کلاغ را آزاد کرد. ولی کلاغ بیچاره از بس رنج کشیده بود نتوانست خود را به سر درخت برساند و پریده در میان دو شاخ گاوی که در مزرعه ای نزدیک آن جا مشغول چریدن بود،نشست. ملا از دیدن این واقعه شاد شده و گفت: بارک الله شاهین عزیز من شکار دست آورده ای و بلافاصله رفته کلاغ را گرفته، گاو را هم پیشش انداخته به خانه برد،
صاحب گاو چون غروب برای بردن گاو آمده آن را نیافت، جست و جو کرده و فهمید که ملا او را برده، پس درب خانۀ ملا آمده با غضب تمام گفت: علت اینکه گاو مردم را به خانه ات می بری چیست؟ ملا با خونسردی تمام جواب داد: مقصود شما را نفهمیدم مگر نمی دانیدشکار همه جا آزاد و حلال است. امروز شاهین من رفته روی سر گاوی نشست و در حقیقت آن را شکار کرد در این صورت گاو مال من حلال شد، من هم آن را تصاحب کردم. تو اگر شکایتی داری برو به قاضی رجوع کن. آن شخص که اصرار به ملا بی فایده دید، نزد قاضی رفته موضوع را بیان نمود. قاضی فوراً ملا را خواست. ملا پس از ورود و ردّ تعارفات به قاضی فهمانید که در صورتی دعوا به نفع او تمام شود، چند کوزه روغن اعلا برای او خواهد فرستاد.
قاضی رشوه خوار از شنیدن این حرف به طمع افتاده، دعوا را طوری تلقی کرد که حق به سوی ملا باشد و به او گفت: با این بیان ملا ادّعای شما موردی ندارد و گاو حقّاً متعلّق به شماست. صاحب گاو مأیوس شده از نزد قاضی خارج شد و ملا به هم خانه رفته چند کوزه به خانۀ قاضی فرستاد. اتّفاقا شب قاضی مهمان داشت، دستور داد از روغن تازه شام بپزند ولی پس از باز کردن سر کوزه ها آن ها را مملو از گل و لای و لجن دیدند. قاضی که عصبانی شد، فورا ملا را احضار کرده گفت: چرا مرا مسخره کردی؟ ملا گفت: شما که شرع و قانون و انسانیت را مسخره کرده، حق ثابت و معلوم شخصی زا بدون هیچ عذر یا راهی بی جهت به من واگذار کردید، لیاقتتان همین روغن بود.
قاضی از او خواهش کرد که این مطلب را ندیده بگیرد. ملا هم عقب صاحب گاو فرستاده، گاو او را به او پس داد و گفت: خواستم بدانی قاضی شهر ما چگونه دین و انسانیت را مراعات می کند.


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 نه از تو نه از من

نقل است كه شيخ (ابوالحسن خرقاني) نماز همي ‌كرد. آواز مي‌شنود كه: هان ابوالحسن! خواهي كه آنچه از تو مي‌دانم با خلق بگويم و رسوايت سازم تا سنگسارت كنند؟
شيخ گفت: بار خدايا! خواهي آنچه از رحمت تو مي‌دانم و از كرم تو مي‌بينم با خلق بگويم تا ديگر هيچ كس سجودت نكند؟
آواز آمد: نه از تو، نه از من.


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 سخنانی از نیچه

 * آرزو ریشۀ حیات ماست، اگرچه ریشه حیات ما را به تدریج می سوزاند، ولی همین ریشه مایۀ زندگی است.

 * آنچه آدمی را والا می کند مدت احساس های والا در اوست، نه شدت آن احساس ها.

 * آرامش مدام نیز کسل کننده است، گاهی طوفان هم لازم است.


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |

دیگه ازین بهتر نمیشه...دیگه چی میخواین؟آخرین مدلها و جدیدترین لباسها برای خانمها اینم نمونش

 

 

برای دیدن عکسها به ادامه مطلب بروید

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 بابا داری چیکار میکنی؟ زود باش زنتو پیدا کن

هر کدام از آدم‌های همسن من کاره‌یی شده‌اند، من هم اول می‌خواستم ورزشکار بشوم، بعد به خاطر جثه‌ ضعیف و خیلی چیزهای دیگر نظرم عوض شد و خواستم بروم خارج، نشد. برای مدتی مغازه‌ ساعت‌سازی باز کردم، مغازه که نبود، بعدش هم سر و کار داشتن بیش از حد با زمان و تاریخ، داشت افسرده‌ام می‌کرد. برای خلاصی از افسردگی ‌شغلی، شدم عطر‌فروش. مغازه نزدم، فقط یک جعبه پر عطر داشتم و توی کوچه‌ها داد زدم: «عطر، عطرِ خالص، عطر تازه، عطر عطر.» سر و کارم بیشتر با خانمها بود. زنم را در یکی از آن روزهای عطرفروشی پیدا کردم، یکهو از خانه بیرون آمد و عاشق همدیگر شدیم.
وقتی پسرم به دنیا آمد زنم گفت که باید بروم سراغ کاری دیگر. می‌گفت خانمها عاشق این عطرها می‌شوند و تو هم قابل اعتماد نیستی. الان قهوه‌خانه دارم، با یک زن و دو تا بچه. پسر بزرگم تصمیم داشت ورزشکار بشود ولی به خاطر جثه‌ کوچک و خیلی چیزهای دیگر نظرش عوض شد و خواست به خارج برود، ولی رفت مغازه‌ ساعت‌سازی باز کرد، کسب و کارش که نبود. اما سر و کله ‌زدن با زمان و تاریخ داشت از پا درش می‌آورد. برای همین جعبه‌ قدیمی من را برداشت و شد عطرفروش.
الان توی کوچه‌ها به خانمها عطر قدیمی می‌فروشد و به بعضی‌ها کلی تخفیف می‌دهد. زنم می‌گوید درآمد ندارد، ولی من می‌دانم که او دارد دنبال زنش می‌گردد.

فرستنده: رضا علیپور


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 امتحان اسکندر

ارسطو مربی اسکندر بود، پس ار آن که کاملا او را تربیت کرد و تمامی علومی که لازم بود به او یاد داد، یک روز در مجلسی که جمعی از علما و حکما بودند، از اسکندر سوالاتی پرسیده شد. اسکندر هم به تمام آن سوالات جواب های درست داد. ولی ارسطو به جای تحسین و تشویق او را شدیدا توبیخ و سرزنش کرده و او را به جهل و نادانی نسبت داد.
اسکندر نوجوان از این عمل شدیداً ناراحت شد و از استاد خود رنجید. حضار مجلس از سرزنش های بی مورد و بی جای استاد تعجب کرده و در مقام اعتراض از او پرسیدند که: برای چه به جای تشویق این شاگرد ممتاز، با وی خشونت و ناسپاسی بر خورد کردی؟
ارسطو جواب داد: اسکندر کودکی است که در ناز و نعمت بزرگ شده است و درآینده ای نزدیک پادشاه خواهد شد. من خواستم مزه ظلم را به او بچشانم تا بفهمد که ظلم چه قدر تلخ و ناگوار است، تا وقتی که به پادشاهی رسید از ستم و بی انصافی و تضییع حقوق دیگران خود داری کند.


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 کاسه چوبی

پيرمردي تصميم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگي کند. دستان پيرمرد مي لرزيد. چشمانش خوب نمي ديد و به سختي مي توانست راه برود. هنگام خوردن شام، غذايش را روي ميز ريخت و ليواني را بر زمين انداخت و شکست. پسر و عروس از اين کثيف کاري پيرمرد ناراحت شدند: بايد درباره پدربزرگ کاري بکنيم، و گرنه تمام خانه را به هم ميريزد. آنها يک ميز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهايي آنجاغذا بخورد. بعد از اينکه يک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، ديگر مجبور بودغذايش را در کاسه چوبي بخورد.
هروقت هم خانواده او را سرزنش مي کردند، پدربزرگ فقط اشک مي ريخت و هيچ نمي گفت. يک روز عصر، قبل از شام، پدر متـوجه پسر چهـارساله خود شد که داشت با چند تکـه چوب بـازي مي کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داري چي درست مي کني؟
پسر با شيرين زباني گفت: دارم براي تو و مامان کاسه هاي چوبي درست مي کنم، که وقتي پير شديد، در آنها غذا بخوريد! و تبسمي کرد و به کارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر يک ميز غذا مي خوردند.


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
بهترين شمشيرزن

جنگجويي از استادش پرسيد: بهترين شمشيرزن کيست؟ استادش پاسخ داد: به دشت کنار صومعه برو. سنگي آنجاست. به آن سنگ توهين کن.
شاگرد گفت: اما چرا بايد اين کار را بکنم؟ سنگ پاسخ نمي دهد.
استاد گفت: خوب با شمشيرت به آن حمله کن.
شاگرد پاسخ داد: اين کار را هم نمي کنم. شمشيرم مي شکند. و اگر با دستهايم به آن حمله کنم، انگشتانم زخمي مي شوند و هيچ اثري روي سنگ نمي گذارند. من اين را نپرسيدم.من پرسیدم بهترين شمشيرزن کيست؟
استاد پاسخ داد: بهترين شمشيرزن، به آن سنگ مي ماند، بي آن که شمشيرش را از غلاف بيرون بکشد، نشان مي دهد که هيچ کس نمي تواند بر او غلبه کند...


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 بزرگ‌ترين موج‌هاي دنيا

دو بار در سال بين ماههاي فوريه و مارس آبهاي اقيانوس اطلس با آب رود آمازون در برزيل درهم مي‌آميزد و بزرگ‌ترين موج‌هاي روي زمين را به وجود مي‌آورد. اين پديده كه «پوروروكا» نام دارد به دليل مد اقيانوس مي‌باشد. اين اتفاق باعث مي‌شود كه موج‌هاي بزرگي ايجاد شوند، كه ارتفاع آنها گاهي به 12 فوت مي‌رسد و عمر بعضي موج‌ها به ندرت نيم ساعت به طول مي‌انجامد.
مردم اين منطقه مي‌گويند هر وقت موج پوروروكا مي‌آيد، از نيم ساعت قبل از رسيدن صداي مهيب آن به گوش مي‌رسد. اين موج آنقدر قدرتمند است كه مي‌تواند هر چيزي را كه سر راه آن است، ويران كند. موج «پوروروكا» براي موج‌سواران اهميت خاصي دارد. از سال 1999 تاكنون هر ساله مسابقه قهرماني موج سواري در شهر «سائودومينيگو» انجام مي‌شود.
ركورد موج‌سواري بر پوروروكا از آن يك موج‌سوار برزيلي به نام «پيكوروتا سالازار» است، كه در سال 2003 در طول 5/12 كيلومتر مدت 37 دقيقه بر روي آب پوروروكا ماند.


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 سه مورچه

سه مورچه روي بيني مردي که زير آفتاب خوابيده بود، گرد هم آمدند و هر يك از آنها به رسم قبيلۀ خود اداي احترام کرد و سپس در همانجا ايستادند و سرگرم گفتگو شدند. نخستين مورچه گفت: زمين ناهمواري که اکنون روي آن ايستاده ايم لم يزرعترين زميني است که تا به حال از آن گذشته ام. در طور روز به دنبال يافتن دانه اي از هر نوعي که باشد سپري کردم اما موفق نشدم.
دومين مورچه گفت: بارها مردم قبيلۀ من دربارۀ سرزميني نرم و لم يزرع سخن گفتند و مي پندارم که ما اکنون در همان سرزمين هستيم. سومين مورچه سر خود را بلند کرد و گفت: دوستان! ما اکنون روي بيني مورچۀ بزرگ ايستاده ايم. اين همان مورچۀ بسيار توانا و قدرتمنداست. بدنش آنقدر بزرگ است که نمي توانيم آن را ببينيم و سايه اش آنقدر گسترده است که قادر نيستيم اندازه اش را بگيريم و صدايش آنقدر بلند است که از شنيدن آن عاجزيم. اين همان مورچه اي است که حضور لايتناهي اش در همه جا هست!
دو مورچۀ ديگر به خاطر اين سخن خنديدند اما در همان لحظه، مرد دستش را بلند کرد و بيني خود را خاراند. سه مورچه زير انگشتان او له شدند!


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 جملات زیبا از بزرگان

الکساندر دوما : در کنجکاوی همانقدر لذت نهفته است که در تمام خواستن های شدید. لذت دانستن و کنجکاوی آنقدر است که زندگی خیلی از کنجکاوان را به باد داده است.

آلبرت انیشتین : در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.

امام على(علیه السلام): مؤمن شادمانى اش در صورت و اندوهش در دل است، سینه اى گشاده و نفسى فروتن دارد، بالانشینى را کراهت دارد، سکوتش طولانى و اوقاتش مشغول است، شاکر و شکیبا است.
 


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
جملات حکیمانه
 
رنه دکارت:

در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند.


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 عدالت

در يكي از شبها، جشني در کاخ سلطنتي برپا شد. ناگهان مردي ناخوانده به همراه دعوت شدگان وارد قصر شد و دربرابر شاهزاده اداي احترام نمود. همگي با تعجب به او نگريستند زيرا يكي از چشمانش بيرون آمده بود و خون از آن جاري مي شد! شاهزاده از او پرسيد: چه اتفاقي براي تو افتاده است؟ مرد گفت: اي شاهزاده! من دزد نيستم و تاريكي چنين شبي را غنيمت شمردم و وارد يكي از مغازه هاي صرافي شدم. از ديوار بالا رفتم اما اشتباها از پنجرۀ ديگري وارد مغازۀ بافندگي شدم لذا با سرعت تصميم گرفتم تا بگريزم اما به سبب تاريكي بسيار، سوزن دستگاه بافندگي به يكي از چشمهايم اصابت کرد و آن را از حدقه بيرون آورد. اکنون نزد شما آمدم تا عدالت را اجرا کنيد و حق مرا از مرد بافنده بستانيد!
شاهزاده دستور داد تا مرد بافنده را احضار کنند و في الفور او را آوردند. لذا فرمان داد تا چشمان وي را از حدقه بيرون آورند! مرد بافند گفت: شاهزاده! به راستي که حكم عادلانه اي را صادر فرموديد اما من براي بافندگي به دو چشم نياز دارم تا بتوانم هر دو طرف لباس را ببينم. همسايه اي دارم که پينه دوزي مي کند و او مانند من دو چشم دارد اما براي پينه دوزي تنها به يك چشم نياز دارد. پس اگر مي خواهيد قانون را زير پا نگذاريد مي توانيد او را احضار کنيد تا يكي از چشمهايش را بيرون آوريد! آنگاه شاهزاده دستور داد تا مرد پينه دوز را احضار کنند و چون آمد، يكي از چشمهايش را در آوردند و اينگونه عدالت اجرا شد!


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 یک مقدار معجزه

سارا هشت ساله بود که از صحبت پدرمادرش فهمید، برادرکوچکش سخت مریض است و پولی هم برای مداوای آن ندارند. پدر به تازگی کارش رااز دست داده بود و نمیتوانست هزینه جراحی پر خرج برادرش را بپردازد. سارا شنید که پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه می تواند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتی به اتاقش رفت و از زیر تخت قلک کوچکش را درآورد. قلک را شکست. سکه ها رو رو تخت ریخت و آنها رو شمرد. فقط پنج دلار. بعد آهسته از در عقبی خارج شد و چند کوچه بالاتر، به داروخانه رفت. جلوی پیشخوان انتظار کشید تاداروساز به او توجه کند، ولی داروساز سرش به مشتریان گرم بود. بالاخره سارا حوصلش سررفت و سکه ها رو محکم رو شیشه پیشخوان ریخت.
داروساز جاخورد و گفت: چه میخواهی؟ دخترک جواب داد: برادرم خیلی مریضِه، می خوام معجزه بخرم. قیمتش چقدراست؟ دارو ساز با تعجب پرسید: چی بخری عزیزم!!؟ دخترک توضیح داد: برادرکوچکم چیزی در سرش رفته و بابام می گوید فقط معجزه میتواند او را نجات دهد. من هم میخواهم معجزه بخرم، قیمتش چقدر است. داروسازگفت: متاسفم دختر جان!!! ولی ما اینجا معجره نمی فروشیم. چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت: شما رو به خدابرادرم خیلی مریضه ِو بابام پول ندارد. این همهء پول من است. من از کجا میتوانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردی که گوشه ایستاده بود و لباس تمیز و مرتبی داشت، ازدخترک پرسید: چقدر پول داری؟ دخترک پولها را کف دستش ریخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندی زد وگفت: آه چه جالب!!! فکر میکنم این پول برای خرید معجزه کافی باشه. بعد به آرامی دست اورا گرفت و گفت: من میخوام برادر و والدینت را ببینم، فکر میکنم معجزهء برادرت پیش من باشه. آن مرد دکتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شیکاگو بود.
فردای آن روز عمل جراحی روی مغز پسرک با موفقیت انجام شد و او از مرگ نجات یافت. پس از جراحی پدر نزد دکتر رفت و گفت: از شما متشکرم!! نجات پسرم یک معجزه واقعی بود،می خواهم بدانم بابت هزینه عمل جراحی چقدر باید پرداخت کنم؟ دکتر لبخندی زد و گفت: فقط 5 دلار!


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 جغد پیر

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا ميكرد. رفتن و ردپاي آن را. و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگ ها ترك مي خورند، ستون ها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لابلاي خاكروبه هاي كاخ دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداري اش مي خواند و فكر مي كرد، شايد پرده هاي ضخيم دل آدمها، با اين آواز كمي بلرزد.
روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني. آدمها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بديمني و بدشگون و جز خبر بد، چيزي نداري. قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند. سكوت او آسمان را افسرده كرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است. جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهد و آدمها عاشق دل بسته اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد. دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند و آن كس كه مي فهمد، مي داند آواز او پيغام خداست.

نويسنده: عرفان نظرآهاري


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |

تعجب نکنید!!! حقیقت داره.چی میشه گفت؟خودتون قضاوت کنید.

 

شیلان دختر هفت ساله كرد در حالیكه لحظه ای لبخند و تبسم از چهره اش محو نمیشود ,در خانه همسایه با دختران همسن و سال خود به انتظار پارتی كه مادرش به او قول داده است نشسته است.اما واقعیت این است كه پارتی ای در كار نیست و او و5 دختر خردسال دیگر همسایگی تا دقایقی دیگر ختنه خواهند شد...

 

بقیه در ادامه متن


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |

سلام به همه دوستان عزیزم امروز جملات زیبا و آموزنده از بزرگان براتون آماده کردم که خوندنشون خالی از لطف نیست.نظر یادتون نره.

 

   **بدبختي تنها در باغچه اي که خودت کاشته اي مي رويد.

 

برای خواندن بقیه مطالب به ادامه متن بروید


نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |

سلام اینم یه سری بازی موبایل با فرمت جاوا

قابل نصب بر روی سونی اریکسون--نوکیا--موتورولا و...

لینک دانلودها غیر مستقیم است یعنی روی دانلوئها کلیک چپ کنید

برای دانلود به ادامه مطلب برید


نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |

سلام به دوستان عزیزم تو این پست مجموعه ای از برنامه های موبایل رو با فرمت جاوا براتو آماده کردم

قابل نصب روی سونی اریکسون --نوکیا--موتورولا و...

لینکهای دانلود غیر مستقیم است لطفا کلیک چپ کنید

 

دانلود در ادامه مطلب


نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
دست چپ

پسر بچه 9 ساله ای تصمیم گرفت تا جودو یاد بگیرد. پسر دست چپش را در یک حادثه از دست داده بود، ولی جودو را خیلی دوست داشت. به همین دلیل پدرش او را نزد استاد جودوی ژاپنی معروفی برد و از او خواست تا به پسرش تعلیم دهد. استاد قبول کرد و شروع کرد به تعلیم. سه ماه گذشت، پسر نمیدانست چرا استاد در این مدت فقط یک فن را به او یاد می دهد. یک روز نزد استاد رفت و پس از ادای احترام گفت: "استاد چرا به من فنون بیشتری یاد نمی دهید؟" استاد لبخندی زد و جواب داد: "همین یک حرکت برای تو کافی است." پسر جوابی نداد، ولی باز به تمرینش ادامه داد.
 چند ماه بعد استاد پسر را به اولین مسابقه برد. پسر در اولین مسابقه برنده شد. پدر و مادرش که مسابقه او را می دیدند، به شدت تشویقش کردند. پسر در دور دوم و سوم هم برنده شد، تا به مرحله نهایی رسید. حریف او یک پسر قوی هیکل بود که همه را با یک ضربه شکست داده بود. پسر می ترسید که با او رو به رو شود، ولی استاد به او اطمینان داد که حتماً موفق خواهد شد. مسابقه شروع شد و حریف یک ضربه محکم به پسر زد. پسر به زمین افتاد و از درد به خود پیچید. داوردستور به قطع مسابقه داد، ولی استاد مخالفت کرد و گفت: "نه، مسابقه باید ادامه یابد!!" پس از اینکه دو حریف باز رو در روی هم قرار گرفتند و مبارزه آغاز شد، در یک لحظه حریف اشتباهی کرد و پسر با قدرت او را به زمین کوبید و برنده شد!
همه سالن پسر را تشویق می کردند و پدر و مادرش از شوق، اشک می ریختند. بعد از پایان مسابقه پسر نزد استاد رفت و با تعجب پرسید: "استاد، من چگونه حریف قدرتمندم را شکست دادم؟"
استاد با خونسردی گفت: "ضعف تو باعث پیروزیت شد! وقتی تو آن فن همیشگی رابا قدرت روی حریف انجام دادی، تنها دفاع حریفت این بود که دست چپ تو را بگیرد، درحالی که تو دست چپ نداشتی!"


نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 گردن بند

ملا نصرالدین هميشه از دست اذيت هاي دو زن خود در عذاب و ناراحتي به سر مي برد. روزي براي جلب محبت و آسودگي از دست آنها،  دو عدد گردن بند خريد و هر كدام را به يكي از آن ها داد و سفارش كرد ديگري نفهمد.
پس از چند روز باز زن ها تصميم گرفتند، او را وادار سازند كه اقرار كند به كدام يك بيشتر محبت دارد.
ملا كه مي دانست آن ها قضيه گردن بند را به همديگر نگفته اند، فكري به خاطرش رسيد و گفت: من به آن كسي كه گردن بند داده ام، بيشتر علاقمندم. با اين جواب هر دو راضي و خوشحال شدند، زيرا هر يك خيال مي كرد كه تنها خودش گردن بند را از ملا گرفته است!!!


نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
عاقبت ثروتمندان و فقيران

روزي بهلول در قبرستان بغداد كله هاي مرده ها را تكان مي داد، گاهي پر از خاك مي كرد و سپس خالي مي نمود.
شخصي از او پرسيد: بهلول! با اين "سر هاي مردگان" چه مي كني؟
گفت: مي خواهم ثروتمندان را از فقيران و حاكمان را از زير دستان جدا كنم، لكن مي بينم همه يكسان هستند.
 
به گورسـتان گـذر كردم صـباحي              شنيدم ناله و افغان و آهي
شنيدم كله اي با خاك مي گفت             كه اين دنيا، نمي ارزد به كاهي


نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
 آیا می دانستی؟

* آيا ميدانستي هر عنكبوت تار ويژه خود را دارد و هيچگاه تارهاي آنها به هم شبيه نيستند.
* آيا ميدانستي که اگر در يك سال هيچ يك از نسلهاي يك جفت مگس نر و ماده از بين نروند، حجم مگسهاي متولد شده با حجم كره زمين برابر ميشود.
* آيا ميدانستي که رودي در كامبوج شش ماه سال از شمال به جنوب و شش ماه ديگر سال از جنوب به شمال جريان دارد.
* آيا ميدانستي که طول قد هر انسان سالم، برابر هشت وجب دست خود اوست.
* آيا ميدانستي که سريع ترين عضله بدن انسان زبان است.
* آيا ميدانستي که شبكه چشم 135 ميليون سلول احساس دارد كه مسووليت گرفتن تصاوير و تشخيص رنگها را بر عهده دارد.
* آيا ميدانستي که بدن انسان پنجاه هزار كيلومتر رشته عصبي دارد.
* آيا ميدانستي که در برج ايفل دو ميليون و نيم پيچ به كار رفته است.
* آيا ميدانستي طول رگهاي بدن انسان پانصد و شصت هزار كيلومتر است.
* آيا ميدانستي که هشت پا با وجود داشتن بدني بزرگ، ميتواند از سوراخي به قطر پنج سانتيمتر عبور كند.
* آيا ميدانستي که تنها موجودي كه ميتواند به پشت بخوابد، انسان است.
* آيا ميدانستي چشم سالم انسان ميتواند ده ميليون رنگ را مختلف را ببيند و آنها را از يکديگر تميز دهد.


نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
دوستان عزیزی که از این وب دیدن میکنید مدت زیادی بود دچار غیبت طولانی شدم اما به زودی میام با خبر های جدید.....نظرات و پیشنهادات خودتون رو بذاری ممنون
نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387 توسط محمد | لينك ثابت |

 

روزی از روزها گروهی از قورباغه های کوچیک تصمیم گرفتند که با

هم مسابقه ی دو بدند .


نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
آهنگ جدید و فوق العاده شاخ از بیباک بنام بذار برم پیشنهاد میکنم  از دست ندید. بیباک 9 ماه پیش اقدام به دریافت مجوز کرد تعهد داد که 6ماه نخونه و تو همین اثنا اتفاقاتی پیش اومد که باعث شد تصمیم به ترک رپ بگیره وبرای ادامه تحصیل به خارج از ایران بره دلایلش تو آهنگ هست اما به گفته خودش خیلی بیشتر و جزیی تر از ایناست .تنظیم مجید عندلیب

 

به خدا خجالت داره از این وضع مملکت.دلیل اینکه چرا به این رپرایی که نه تو شعراشون فحش میدن نه از مملکت و چیزی بد میگن مجوز نمیدن جای سوال داره؟اینا اصلا با موسیقی رپ مشکل دارن...و ای کاش یه کم فهم موسیقی داشتن..همون بهتر که برن به خواننده هایی مجوز بدن که آهنگای چرت و دامبولی میخونن...کی میخوایم یه کم پیشرفت کنیم؟!!!!خیلی از آهنگهای رپرامون که توش صحبت از خدا و  شهید وایران شده پس چرا اونارو نمیگن؟خودشونم نمیفهمن دنبال چین!!!

من که واقعا به این آهنگ بیباک افتخار میکنم...و امیدوارم نره و کارشو ادامه بده واز همینجا بهش تبریک میگم به خاطر کار قشنگش.................



دانلود با فرمت wma

bezar beram 

دانلود با فرمت mp3

bezar beram


نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط محمد | لينك ثابت |

آهنگ شاد و زیبا از تتلو طعمه رضایا و ارمین به نام

دلبر

دانلود با فرمت wma

Tataloo_Rezaya_2afm_Tome_Delbar


نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 توسط محمد | لينك ثابت |

از ميان 9 شكل زير ، تصوير مورد علاقه خود را انتخاب كنيد . توجه داشته باشيد كه رنگ و شكل ، هر دو براي شما خوشايند باشند . سپس توضيح مربوط به هر شكل را بخوانيد و ببينيد چه شخصيتي داريد.


نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 توسط محمد | لينك ثابت |

آهنگ زیبای درویش از آفاق و قاف

 

دانلود با فرمت wma

Darvish


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 توسط محمد | لينك ثابت |
عناوين آخرين مطالب ارسالي
» مدل موی خانمها
» شاهین ملا نصرالدین
» نه از تو نه از من
» سخنانی از نیچه
» مدل لباس خانمها(جدید)
» بابا داری چیکار میکنی؟ زود باش زنتو پیدا کن(داستان)
» امتحان اسکندر(داستان)
» کاسه چوبی(داستان)
» بهترين شمشيرزن(داستان)
» بزرگ‌ترين موج‌هاي دنيا
» سه مورچه(داستان)
» جملات زیبا از بزرگان
» جملات حکیمانه
» عدالت(داستان)
» یک مقدار معجزه(داستان)
» جغد پیر
» فاجعه ای بنام ختنه برای دختران خردسال كرد
» جملات زیبا و آموزنده
» مجموعه بازی موبایل جاوا
» مجموعه برنامه های کاربردی برای موبایل با فرمت جاوا
» داستان
» حکایت
» عاقبت ثروتمندان و فقيران
» آیا میدانی
» سلام به همه دوستان عزیز
» قورباغه ها
» آهنگ جدید و فوق العاده شاخ از بیباک بنام بذار برم
» آهنگ شاد و زیبا از تتلو طعمه رضایا و ارمین
» تست خود شناسی
» آهنگ زیبای درویش از آفاق و قاف

onlygod4me

محمد

onlygod4me

http://onlygod4me.blogfa.com

(onlygod4me)دانلود هرچی که بخوای

(onlygod4me)دانلود هرچی که بخوای

(onlygod4me)دانلود هرچی که بخوای

تو این وبلاگ سعی میکنم هر مطلبی که به نظرم جالب اومد رو بذارم یعنی وبلاگ بیشتر شخصیه. بیشتر برا دل خودم مطلب میذارم...در هر صورت امیدوارم مفید و آموزنده باشه.
عزیزانی که مایلند مطلبشون تو وبلاگ درج بشه لطفا به این ادرس ایمیل بزنند تا مطلبشونو با نام خودشون تو وبلاگ بذارم...ممنون میشم نظر بدید.

daaanteee@gmail.com آهنگ.شعر.کلیپ.برنامه.عکس....

(onlygod4me)دانلود هرچی که بخوای

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog